تبليغاتX
 به دفتر خاطرات آرمان خوش اومدی

داستان

سلام دوستان

امروز ميخوام داستان يه عاشق رو واستون بگم ميخوام بگم كه عشق چه بلايي به

 سرش اورد بگم از درد عشق چي شد به كجا رسيداين داستان مربوت ميشه به يه

جون كه اسمشو نميارم اما بلايي كه سرش اومد رو ميگم واستون كه بدونيين يه

عاشق چه دردي ميكشه البته من نميخواستم اي داستانو بگم اما ديدم تو يه وبلاگي

 نوشته شده بود كه عشق و عاشقي فقط رو تخت خوابه نه عزيز اين جورام نيست

اينو بخون تا بفهمي منظورم رو

توي اي دنيا يه جوني بود كه حالا اسمشو ميزاريم حامد اين آقا حامد ما بيكار بود

هميشه علاف تو خيابون هميشه دنبال دختر بازي البته نه واسه هوسش واسه وقت

 گذرونيش يه روز اين حامد ما يه دختري رو ميبينه با اون آشنا ميشه اونقدر اين دخترو

 دوست داشت كه از شهرش تا شيراز ميرفت واسه ديدن دختره و بر ميگشت

هفتهاي 2-3 بار ميرفتو ميومد اونقدر با هم صميمي بودن همديگرو دوست داشتن كه

 بدون اجازه هم نميخوابيدن بعداز گذشت 2 سال پسر به دختره ميگه كه بيا پيشم

دلم هواتو كرده ميخوام ببينمت ميخوام به مامانم نشونت بدم ميخوام به بابام بگم كه

 اين همونيه كه بخاطرش رفتم سر كار جون كندم زحمت كشيدم خونه خريدم كه

عروسه خونم اين باشه خلاصه دختر مياد تو شهر پسره از شانس بد پسره روزي كه

 دختره مياد 5 شنبه بوده فرداش ميرن بيزون تفريح كه تو راه ماشين چپ ميكنه و از

بين همه فقط دختر قصمون ميميره وقتي حامد اين خبرو شنيد نميدونست بايد بخنده

 يا گريه كنه اخه خبر اينجوري به دستش رسيد(خبر رو دختر خاله خدا بيامورز مياره)

ميگه كه حامد شقايق از سهشنبه اينجا بود اما هميشه فكر ميكرد كه تو دوروغ

ميگي و ميخواي سر كارش بذاري و فقط بباهاش رابطه جنسي داشته باشي واسه

 همين اون نميومد به ديدنت ديروز هم رفتيم گردش كه ماشين چپ كردو شقايق مرد

 وقتي منم اين خبر رو شنيدو باورم نميشد حامد با اينكه هيچكاره شقايق بود اما به

 جرات ميگم كه بيشتر از پدر شقايق گريه كرد اونقدر هزيون ميگفت كه حامد رو در

عرض 1 هفته بردن بيمارستان روحي درماني(تيمارستان) اما اون ديونه نبود عاشق

بود به هر دري زد تا از اونجا فرار كرد بعداز 2 روز سر قبر شقايق پيداش كردن دراز

كشيده بود و ميگفت هنوزم دوستت دارم فقط 1بار صدام بزن بخدا اگه صدام كني

خوب ميشو ميخندم شاد ميشم اما صدايي نيومد من از اون روز حامد رو نديدم اما

دختر خاله شقايق رو ديدم ازش خبر حامد رو گرفتم گفت حامد خودشوكنار قبر

شقاي زنده بگور كرد

حالا به نظر شما همه پسرها دنبال رابطه جنسي هستن من امثال    

  حامد رو  ميشناسم هم دختر با وفا ميشناسم هم پسر با وفا

هم دختر ميتونه بي وفا باشه هم پسر هيچ وقت فرق نزاريد


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


بی خیالی

1- به حرمت اشک مادر توبه کردم 


2- داني که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطي صفتي طاقت اسرار نداري


3- بوق نزن شاگردم خوابه


4- بي تو هرگز............باتو؟؟؟؟عمر


5- از عشق تو ليلي...........رفتم زير تريلي(واسه گريسکاري)


6- اگه مي توني اين تابلو رو بخوني يعني فاصلت خيلي کمه فاصله رو رعايت کن 

۷-عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست

 داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي


۸- دنبالم نيا اسيرم مي شي

۹- گشتم نبود ............نگرد نيست

 

 


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


sms

سلام خوبيد؟

۱- سلام نميدوني كه چقدر خوابم مياد

۲-ببخشيد بد موقع اس ام اس فرستادم ميخواستم بيدارت كنم

يكمي به من فكر كني اخه من جيش دارم

۳-بيدار شو ...... گفتم بيدارت كنم صبح خواستي بري

 بيرون خواب نموني تشكر لازم نيست

۴-سلام .خواستمبگم پتو رو بكش رو سرت سرما نخوري

۵-اين اس ام اس فقط به منظور اوس كردن شما فرستاده شده و

هيچ ارزش ديگري ندارد

۶-ببين ميخواستم بيدارت كنم بري دماغتو خالي از بس پر شده

داري شيپور ميزني

 

 

به ترکه ميگن شغلت چيه ؟ ميگه يه اطلاعاتي

هيچوقت خودشو لو نميده!

 

زندگي انسان دو قسمت است : قسمت اول در انتظار قسمت دوم

 و قسمت دوم در حسرت قسمت اول

 

ميدوني فرق نارگيل کوچيک با نارگيل بزرگ چي؟

نميدوني؟؟؟؟ خب عيبي نداره ميرم از يه ميمون ديگه ميپرسم

 

 

ترکها زنگ می زنن قم می گن یه امام جمعه برامون بفرستین

 قمی ها می گن پس امام جمعه ی قبلی چی شد؟؟!!!!

ترکها می گن کشتیمش امام زاده ساختیم!!!!

 

رو تو یک حساب دیگه ای می کردم

 

 

 

ناراحت نشو ولی تازه فهمیدم که مردم راست می گفتن

 

 

 تو آدم دو رویی هستی..........................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه روت ماه یه روت گل یکی از یکی قشنگتر

 

مثبت انديشي يعني اينكه اگر يه گنجشك روي سرت مدفوع كرد،

 خوشحال باشي از اينكه گاوها پرواز نمي‌كنند

 


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


هيچكي منو دوست نداره

هيچكي منو دوست نداره اينو خودم خوب ميدونم

واسه همينه كه همش تو تنهاييم شعر ميخونم

واسم شده يه عادتي هركي مياد زودي  ميره

بيخيال دلم ميشه ميگه كه دلش جايي  اسيره

آخه خدا  من  دل  دارم  به  كي  بگم  درد  دلو

منم دوست دارم به يكي بگم نرو از پيشم نروو

تنهايي يام شده قفس واسه دل بي كسو داغون من

كاش ميشد يكي بياد بگه واسه هميشه پيشت ميمونم

دارم   ديگه   من   ميميرم   تو   غربت   ترانهام

ترانه خونه شهر شدم ديگه از دست اين تنهايي يام

آره   من  آخر  ميدونم   توي  تنهايي   من   ميميرم

با حسر ت يه عشق  پاك خودمو  توي  گور  ميبينم


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت


خیسی چشات

لحظه لحظه گذر آب مثل اينه كه تو ميري

دونه دونه خاطراتم تو ميخواي ازم بگيري

نگو مثل بار اول دستمو دوباره خوندي

بين موندن يا نموندن توسر دوراهي موندي

نگو خيسيه چشاتو به كسي نشون نميدي

حيف عمري كه تلف شد پاي عشقي كه نديدي

توي گوشه ي اتاقم يه سبد گل شكسته

عطر دستاي لطيفت يه روزي روشون نشسته

فكر اشكام رو نكن چشامم عادت ميكنه

آسمون به چشم خيسم داره حسادت ميكنه

نگو خيسيه چشاتو به كسي نشون نميدي

حيف عمري كه تلف شد پاي عشقي كه نديدي

توي گوشه ي اتاقم يه سبد گل شكسته

عطر دستاي لطيفت يه روزي روشون نشسته

هیچ وقت فکر کابوس رو نمیکردم

اونی که مدعی بود عاشقته تورو تنها گذاشته

در   انتظار  چیستی  اینجا  فقد   تاریکیست


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 4:17 موضوع | لینک ثابت


زمونه بی وفا

یه روزیه گوشه از این دنیای نامروت یه دختری زندگی می کرد که کور بود این دختره یه

دوست پسر داشت که همدیگه رو خیلی دوست می داشتند و دختره مدام به پسره می گفت

 که اگه چشمام می دیدن حتما تا آخر عمر باهات می موندم.

تا اینکه یه نفر پیدا شد که چشمهاشو به این دختر اهداء کنه ولی وقتی که دختره بینا شد دید

 که دوست پسرش کوره برای همین بهش گفت :

من نمی تونم به دوستیم با تو ادامه بدم آخه تو کوری و من نمی خوام زندگی و آینده خودمو

 برای تو و به پای تو که کوری بریزم .

پسره خیلی ناراحت شد و بلند شد که بره ولی قبل از رفتن رو به دختره کرد و با یه لبخند تلخ

 خطاب به دختره گفت:

مواظب چشمام باش

 

 


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 2:35 موضوع | لینک ثابت


ای دل تنهام

می دانی چقدر منتظرت ماندم تا بیایی گفتی می آیی اما باز نیامدی

 گلی در دستم گرفته بودم تا در اولین ثانیه تقدیمت کنم اما افسوس نیامدی

 گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک قسمت کنم تا به گوش تو برسانند

می گفتی قاصدک ها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن

 و به یاد من بسپار نمی دانم قاصدک هایم بدستت رسیده یا نه؟؟؟

 ولی هنوز هم منتظرت هستم شاید یک روز پیغامی از تو برایم برسد

      

گویا که از این میکده یاران همه رفتند هم ساقی و هم ساغر و مستان همه رفتند

ازین منزل ویران و از آن اهل خرابات بر جای یکی نیست که یاران همه رفتند

 از هر که کنی یاد به صد حسرت و صد آه جز خاطره ای نیست که مردان همه رفتند

 از جمع هنر نیز همانسان که تو دانی اهل ادب و دانش و عرفان همه رفتند

 شاید به تاسی دل حضرت حافظ با شادی از این منزل ویران همه رفتند

 باید همگان میکده را قدر بدانند اکنون که ازاین حلقه رندان همه رفتن

      

 سلام دوستان دلم گرفته چرا؟ نمیدونم اما دلم گرفته خیلی هم گرفته

 

 

 


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 3:25 موضوع | لینک ثابت


ساز دلم

   نميخواد با چشات حاليم کنی زياديم بهم بگی بايد برم

   بايد ازت دل بکنم دوستت دارم برای تو فقط يه حرف ساده بود

   غافل از اينکه قلب من منتظر اشاره بود بدرقه لازم ندارم 

  دارم ميرم عزيزترين قلب مو بردار از زمین نذار بمونه زير پا

    

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد.

 من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد.

 اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد

زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

در عزاي عشق نشسته ام و هيچ نمي گويم همه گويند كه ... هي !! فلاني عاشق است ؟؟؟

 هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني

 چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره

بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره

که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم خورشيد فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

 


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 4:30 موضوع | لینک ثابت


روز پدر مبارک

         

                                   

                روز پدر مبارک 

                             


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت


درس عبرت

سلام دوستان

این داستانو حتما تا آخر بخونین

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد .

ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،

پشت شيشه هاي يك نمايشگاه

به سختي توجهش را جلب كرده بود

 و از ته دل آرزو مي كردكه روزي

صاحب آن ماشين شود مرد جوان ،

 از پدرش خواسته بودكه براي هديه

 فارغ التحصيلي آن ماشين را برايش بخرد .

 او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .


بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش

 او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند

 و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت

مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري

 دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد

 . پسر ، كنجكاو ولي نااميد جعبه را گشود

و در آن يك انجيل زيبا ،كه روي آن نام او

 طلاكوب شده بود یافتبا عصبانيت فريادي

بر سر پدر كشيد و گفت :

 با تمام مال و دارايي كه داري ،

يك انجيل به من ميدهي؟


كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .


سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد .

خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده .

يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده

 و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي

 ديگر او را نديده بود .اما قبل از اينكه اقدامي بكند

  تلگرامي به دستش رسيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ،

 تمام اموال خود را به او بخشيده است .

 بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند

و به امور رسيدگي نمايد .هنگامي كه به خانه پدر رسيد


، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد .

اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود

و در آنجا،همان انجيل قديمي را باز يافت

 . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد

 و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را

پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب

با نام همان نمايشگاه

 كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .

 روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود

 و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .


چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب

 مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه

 به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!


 

نوشته شده توسط پادشاه تنهایی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting ...................................................................... ................................................................... ...........................................................................
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\ \/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس