تبليغاتX
به دفتر خاطرات آرمان خوش اومدی
به دفتر خاطرات آرمان خوش اومدی

عمر من غارت شد وغارتگر ازمن دور شد من صبوري كردم وغارتگرم مغرور شد

                  

یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف می کنه،

 به طوری که ماشین هردو به شدت آسیب می بینه،

ولی هردو نفرشون به طرز معجزه آسایی جون سالم به در می برند.

 بعد از اینکه هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده

 بیرون اومدن خانم رو به آقا کرد و گفت: آه! چه جالب! شما مرد هستید!

 ببینید چه به روز ماشین هامون اومده! همه چیز داغون شده،

 ولی ما سالم هستیم! این باید یک نشانه از طرف خدا باشه

 که این طوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح

و صفا آغاز کنیم! مرد هم با هیجان پاسخ داد: بله، کاملا با شما موافقم،

 این باید نشانه ای از طرف خدا باشه! بعد اون زن ادامه داد

و گفت: وای خدای من! اینجا رو ببین! یک معجزه دیگه!

ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده!

 مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه

تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم!


زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد،

 در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید!

 بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه...

اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد!


مرد با تعجب گفت: شما نمی نوشید؟


و زن در جواب گفت: "نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم!"

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com  

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:8 توسط پادشاه تنهایی| |

                                 

 خدای مهربون  


لطفاً برای خانمای فقیری که


توی کامپیوتر بابام هستن


لباس بفرست

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 3:19 توسط پادشاه تنهایی| |

                                                

من سیاسی نیستم اینو واسه خنده گذاشتم جو سازی نشه

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:35 توسط پادشاه تنهایی| |

                                                          

انتظار تو کشیدن واسه من یک عادته

قصه ئ غم دل من صدهزار حکایته

تویی که میدونی عشق من پراز صداقته

واسه من جدایی سخته واسه تو چه راحته

هنوزم به عشق تو دلم پراز حسادته

تو بدی میکنیو دلم چه بی شکایته

دلمو شکستی اما توی قانون دلت

حکم جرم دل شکستن عزیزم مرامتت

چشم تو با هر نگاهش یک قیامت میکنه

فکر نکن دلم به دوری تو عادت میکنه

خاطرات تو همیشه توی خاطر منه

آرزوی من فقط تورو دوباره داشتنه

تو تموم آرزوهای منو دادی به باد

میدونم اسممو حتی دیگه یادت نمباد

اینه حرف آخرم اگه صدامو میشنوی

توی این دنیا کسی تورو مثل من نمیخواد

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:3 توسط پادشاه تنهایی| |

                                        

 بي تو طوفان زده  جنونم ، صيد افتاده به خونم

 تو چه آسان ميگذري قافل از اندوه درونم،

 بي من از کوچه سفر کري و رفتي،

بي من از شهر سفر کردي و رفتي،

 قطرهاي اشک درخشيد در چشمان سياهم

تا خم کوچه لغزيد نگاهم  نگهت نيوفتاد به راهي که گذشتي،

چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم گويا زلزله آمد

 گويا خاه فرو ريخت سرمن بي تو من در همه شهر

 غريبم بي تو کس نشنود از اين دل شکسته

صدايي،برنخيزد از مرغک پر بسته نوايي،

تو همه بود و نبودي تو همه شعرو سرودي،

چه گريزي ز بر من که ز کويت نگريزم ،

گر بميرم ز غم دل با تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدايي نتوانم نتوانم

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:47 توسط پادشاه تنهایی| |

                                                              

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم
 
دوست خوبم
 
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است
 نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .
          

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:20 توسط پادشاه تنهایی| |

          

تو به اندازه ی تنهایی من خوبی و من به اندازه ی خوب بودن تو تنها.

آرامش یعنی همیشه تو دلت مطمئن باشی

 تو سینه ی کسی که دوستش داری یک خونه گرم داری!

فرقی نمیکنه دریایی کوچک باشی یا دریایی بزرگ

زلال که باشی اسمان در تو پیداست!

همیشه میگفتی ابی دریای منی بعدها فهمیدم دریای تو سیاه است

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:23 توسط پادشاه تنهایی| |

                                                                                              

گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي!


گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.

گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.


گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.


گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.


گفت : نه شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي


گفت: شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.


گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!


گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:42 توسط پادشاه تنهایی| |

              

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود

 ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید

 یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم

چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست

که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها

 را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو

 چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی 

 اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت

 به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم

از پارو زدن خسته بوددلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی

پاروزن قایق تنهایی هایم به تو تکیه کردم...


هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم

و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...


دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی

 بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفتبه گذشته های

دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم

و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود

تحمل کردم  هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته

بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها

 اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...


اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود

 جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

 
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد

 آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند

با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir  دیدی اونم رفت  خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1:37 توسط پادشاه تنهایی| |

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.


به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد،

 بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»


آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»


زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»


آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»


عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.


شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»


زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»


زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و

گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و

گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است،

حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد.

 شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! »

ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»


فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:«

بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»


مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و

گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»


عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»


پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد،

بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:43 توسط پادشاه تنهایی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

....................................................

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

.................................................... ......................................................... ..........................................................
.............................................................

فال عشق

'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''